عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

24

منتخب التواريخ ( فارسى )

سيد السلاطين ابراهيم بن مسعود بن محمود بر تخت نشست و او پادشاهى عادل و زاهد بود و هر سال مصحفى به خط خود نوشته به مكهء معظمه فرستادى و هيچ خانه براى خود بنا نكرده الا مسجدى و مدرسه‌يى براى خدا . چون كار ملك بر او قرار گرفت با سلاجقه صلح نموده خاطر جمع ساخته به هندوستان رفته بسيارى از قلاع و بقاع را بگشاد و از يك شهرى كه اهل آن از نسل خراسانيان بودند و آخر ايشان را اخراج كرده « 1 » و در هند آبادان شده بودند صد هزار كس را اسير ساخته به غزنين برد و غنايم ديگر بر اين قياس ، و چند قصبه بنا فرمود ، از آن جمله خير آباد و ايمان آباد و غير ذلك و او را سيد السلاطين نوشته‌اند و از ولايت نصيبى داشت و در عهد او در غزنين داروى چشم و ديگر اشربه و ادويه و اغذيه تمامى بيماران از خزانهء او بردندى و وفات او در سنهء اثنى و سبعين و اربعمائة ( 472 ) بود و مدت حكومت او سى سال بود ، و قاضى بيضاوى مىگويد كه ايام دولت او از سنهء خمس تا اثنى و تسعين و اربعمائة ( 492 ) تمادى يافت و مسعود سعد سلمان در زمان او بود و اين بيت از قصيده‌يى است كه به نام او گفته : ابو القاسم ملك محمود ابراهيم بن مسعود * كه نازد چار چيز از وى كند هر يك به دو مفخر يكى افروخته چتر و دوم افراخته رايت * سوم دينارگون كلك و چهارم آب‌گون خنجر و اين قصيده را سراسر به اين طرز تمام كرده و جاى ديگر مىگويد : سلطان علاء دنيا كز يمن دولتش * در ضبط دين و دنيا عاليست كار تيغ مسعود كز سعادت فرّش فتوح ملك * بگذشته ز آنچه آيد اندر شمار تيغ قصيده اى عزم سفر كرده و بسته كمر فتح * بگشاد چپ و راست فلك بر تو در فتح مسعود جهانگير كه از دهر سعادت * هر لحظه به سوى تو فرستد نفر فتح مانند سنان سر به سوى رزم نهادى * چون تير ميان تو ببندد كمر فتح

--> ( 1 ) . چنين است در هر سه نسخه ، اما آنچه در طبقات اكبر شاهى نوشته اين است : از جمله شهرى بود در نهايت آبادانى . متوطنان آن از نسل خراسانيان بودند كه افراسياب ايشان را از خراسان اخراج كرده بود .